تبليغاتX
رویای مرگ
روی تختم دراز کشیدم دستمو گذاشتم روی سرم اتاق تاریکه فقط یک تیکه نور سفید ماه از لای پرده تابیده تو اتاقم همه جا سکوته فقط صدای تیک تیک ساعت می یاد یعنی هر ثانیه ای که میگذره داره الانه منو به گذشته تبدیل میکنه زمان چیه اصلآ؟

انیشتین میگه: زمان توهمی بیش نیست.

یعنی تو هر چی را که تو آینده قراره داشته باشی شکل موازیش را توی زندگی الانتم داری.

انگار همه چیز از قبل اتفاق افتاده عین یک فیلم  وتو فقط داری اونو تماشا میکنی

یک نفر در این باره مثاله جالبی زد:

می گفت زندگی مثل یک دسته شتر می ماند که دارن رد می شند و تو کسی هستی که داری از سوراخ یک در به اون شتر ها نگاه می کنی  اون شتری که میبینی حاله توست اون شتری که رد می شه و میگذره دیگه شده گذشته ی تو و اون شتری که هنوز نیومده آینده ی توست...

حالا فکر کن که این در کنار بره و سوراخ دیگه نباشه  در باز شه اون موقع است که تو همه ی اون شتر ها رو با هم میبینی  حال و گذشته و آینده  ی خودتو همزمان

خیلی جالبه .تو این دنیا زمان عین دیدن شتر ها از همون سوراخه اما توی دنیای مرده ها اون در دیگه نیست برای همینه که تو اون دنیا زمان مفهومی دیگه نداره.............
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:7  توسط سمیرا | 
گذرثانیه ها تیک تیک صدای منظم و پی در پی ساعت یکنواختی و گذر عمر مرا اعلام می کنند.ثانیه ها می گذرند و زمان به سمت آینده پیش میرود اما من در جای خود ماندم زمان میگذرد اما من متوقف شده ام.

ای خدا انگارطنابی به دور گردنم افکنده اند و گذشته ی تلخمو زیر پایم گذاشته اند اگر روش بمانم زجر می کشم و اگر ولش کنم خفه می شوم  انگار دیگه راهی نیست سرنوشت شوم منو اینطور رقم زدن عشق با غم عشق با تحقیر عشق با دلشکستگی و در آخر عشق با نفرت....

من سکوت کردم و خودمو سپردم به زمان اما هر لحظه  در درونم درد و غصه هایم شعله می گیرند و وجوده مرا میسوزانند

خاطرات خاطرات یعنی آخرش چی میشه!آخرش مرگه اما مرگ با حسرت..

اما مرگ هم آخرش نمیتونه باشه تازه آغاز بد بختی های جدیدمه.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:41  توسط سمیرا | 
دلم تنگه برای لحظه های با تو بودن

نفس حبسه برای آزاد بودن

چشمام خسته اند وآرزو به دل دارند

برای دیدن تو لحظه ها را می شمارند

هر شب این دل بی قرار است

گونه هایم خیس آب است

نا امید از هر امیدم

پس کجایی بهترینم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:12  توسط سمیرا | 
چه روزهای خوبی داشتیم یادت میاد هیچ مشکلی نداشتیم

روزها خوب شب ها قشنگ می خوندیم با هم زیر لب

که با هم می مانیم تا ابد نمی کنیم در حق همدیگه بد

شب ها همیشه وقت خواب تا نمی شنیدی صدامو خواب نمی یومد به چشمات

هر صبح با طلوع خورشید بیدارم میکردی با صبح بخیرت

وای که اون روزها چه خوب بود به خدا اون روزها عین بهشت بود

تو بودی برام عین یه فرشته که محبت هاش رو روی قلبم نوشته

اما یک روز بیدار شدم دیدم دنیام خراب شده

بهشتی که داشتیم با هم روی سرم خراب شده

بی معرفت بد بد هر چی بگم بازم کمه  دلمو شکستی و دیگه

خاطرات برام یک ماتمه

تو این روزها عزیزهوام همش ابری بوده

یک بغض کهنه که همش باهام بوده

روزهام شده جهنم

 دارم میسوزم با خاطراته پر از غم

ولی من امید دارم که یک روزبهار می یاد

این زمستان سرد سرد تمام میشه ب….. می یاد

بهترسکوت کنم بشینم به انتظار

یا همش دعا کنم از خدا بخوام بیای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:53  توسط سمیرا | 
امروز خیلی ضد حال باحالی خوردم.البته من از این جور ضد حالا زیاد تو رفاقت می خورم در کل آدم بد شانسی ام.مهم نی اصلا" حال ندارم که بتعریفم. فقط می تونم بگم که خیلی آدما آشغال شدن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:12  توسط سمیرا | 
mano tarkam nakon plz
mano tarkam nakon plz magnify
Kheyli tanham bishtar az on chizi ke betoni tasavoresh koni.hamishe be hame khobi kardam ama axesho javab gereftam delam shikastast har vaght khastam bade ye modat arom be ham dobare nazdik konam tikehasho ye paye dige omade rosho tike hasho khord tar karde bichare delam kheyli tanhast man hamishe tanha bodam tanha hastam tanham mimiram man ke joz on kasio nadashtam chera tarkam kard ?delesh omad yani!!!!!
 
 
....اما آنان که رفته اند کجایند آنان که در کنار من بودند
....اما آنان که رفته اند کجایند آنان که در کنار من بودند magnify
بر فراز اقیانوس هایی از خون بر فراز قلمروهایی از ترس آنها پیش میروند سایه های آخرین خواب به بالا میروند نیمه ی تاریک فرا خواهد رسید که عذاب می دهد روح های بیدار را مرگی برای قرون تاریک جیغ های ابدیه دوباره پایان سرزمین انسانی مرگ از اینج دور نیست. اما آنان که رفته اند کجایند آنان که در کنار من بودند آنان هستند هنوز هم هستند آنها از من دور نیستند من آنها را حس می کنم زمانی که حلال ماه کامل می شود و بجه های شب آواز می خوانند(زوزه ی گرگ ها) آنها نیز با من مثل گذشته به آواز گوش می دهند آنها با هم وضویی از خون خواهند گرفت و پشت به قبله ها خنده ها سر خواهند داد ای کاش بیایید و مرا نیز با خود ببرید من در اینجا تنهام من در این سرزمین خاکی غریبم کسی مرا اینجا درک نکرد اما مرگ نزدیک است زمان به سوی مرگ پیش میرود ما همه سوار بر زمانیم من به این جا تعلق ندارم وفرشته ی مرگ مرا به پیش شما خواهد برد میدانم که روزی به شما خواهم پیوست
 
ای ابلیس
ای ابلیس magnify
آیاسر انجام دوزخ برایت کافی نبود؟ آیا جدایی از علفزارهای بهشت برایت کافی نبود؟ آیا سجده های هزاران ساله و بی جوابت کافی نبود؟ که آدمییان از بدو تولد تا مرگ خویش بر تو لعنت میفرستند.مرا ببخش که جنسی از آنان ام مرا ببخش که برای سجدهی تو به خود به انتظار نشستم مرا ببخش ای ابلیس
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:58  توسط سمیرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای تاریکی که روح تو را با چنین زجرو چنین دردی پر می کند من فاقد درکی از درد هایت هستم مردن تنها راه رستگاری من است از این زندگی از این پوچی....

نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM